سفارش تبلیغ
صبا ویژن

باران بهانه بود تا زیر چتر تو تا انتهای کوچه بیایم...!!

بزن!

پس راست است که گویند بنیاد جهان بر آب نهادست خدا...

این "منم" مملو و خموش

این "اوست" خالی و گزاف گوی

که کنون به سخره گرفتست  دلم را که به نگاهش دل باخته بودم...

این همان "اویی" بود که دل به مهرش گره کرده بودم...

چه بس عبث در میان عدم، به دنبال وجود بودم...

غلاف کن شمشیرت را بی آئین!!

به که از پشت خنجر میزنی؟!

به او که وهم لبخندت لبخند بر لبش میساخت؟

.

بزن!

"مردانه" بزن!

که مرا در دل هراسی نیست از مردانگی ات...

اما از این پس،

به آتش بکش این تهی واژه "مرد" را از پس اسمت که سرشتت پذیرای آن نیست!

مرا چشم به اشک آوردی...

دور شو!

دور شو که قطره قطره این اشکها که به زمین ریزد

آتشی خواهد افروخت که دامن گیرت خواهد شد...

فریاد "سکوت" سر خواهم داد در مقابل پستی هایت...

ازاین پس "کوه" خواهم شد...!

از درون گدازه و از برون آرام...

تنها واستوار...

و تو سهمت باشد همان جوی آب تا هرآنقدر خواستی در آن زیر آبی بروی!!!

.

{بزن به چاک نا رفیق...(!؟)}

 


+ نوشته شده در دوشنبه 93/7/7 ساعت 8:35 صبح توسط یاسی | نظر

دلم میخواهد قلم بدست گیرم...

دلم میخواهد قلم بدست گیرم...

بنویسم اما نه این بار برای او...

این بار برای چشمان خودم، برای لبخند خودم، برای نجوای خودم...

کسی نبود شعر برای چشمانم بسراید؛

بستاید لبخندم را؛

در انتظار باشد نجوایم را؛

...

زیبا دلم!

عشقت را ستودن لیاقت میخواهد...

بگذر از آنان که قلبت را به عاشقی قلبشان وا میدارند

و قلبشان را به سپاس از قلبت نمیدارند...

تنها دلم!

وسعت بودنت را به پوچی بودنشان ببخشای،

که این جهان را خداییست حاکم

و خدای را عدلیست دائم!

بر خدایت بسپار قصاص آن همه اشکها را 

که فقط او میداند اواز دل شکسته خوش ترست. . .

 


+ نوشته شده در شنبه 93/6/29 ساعت 5:0 عصر توسط یاسی | نظر

تویی و یک جفت چشم...!

رستم بود و یک دست اسلحه...

حال تویی و یک جفت چشم...

و این منم و یک سپاه "انکار" که به یک جفت چشم {دل}باخت...!

مرا فتح کردی...

به همین راحتی...

بر این عرش خدا لابه کردم...

زمین و زمانش را به هم دوختم...

که دلم تاب عاشقی ندارد...

نشنیدم پاسخی!

.

معشوق!دلم غنیمت ندارد...!

تو را از بحر چشمانت،

رهایش کن برود...!!!

 


+ نوشته شده در دوشنبه 93/6/10 ساعت 12:49 عصر توسط یاسی | نظر

من و این همه غصه...

من وشبهایی که سخت صبح میشوند...

من و آوای سکوت شبانگاهم...

من پر بودنم از خالی بودنت اینجا...

من وفریاد هایم از سکوت...

من وعالمی که چشم دیدنمان را ندارد...

من وهق هق های بی صدایم...

من و زانو هایم که شبها درآغوششان میکشم...

من و اوهام نجوایت که مرا میخوانی...

من و دلتنگی

من و نبودنت

من وگریه

نگران من نباش!

مرا تنها نمیگذارند...

نمیبینی؟!

من و این همه غصه...!!!



+ نوشته شده در چهارشنبه 93/5/22 ساعت 10:32 صبح توسط یاسی | نظر

I\m fighting...

من خواهم جنگید...!

نه با بیگانه و متجاوز و جنایتکار...

با این "روزها"...!

بتازانید ای روزها!

از پشت و روبرو خنجر زنید...

بر دل و جانم زنید...

مرا یکه وتنها در این رزم با زمان نفرین شده به جنگ وادارید...

...

به تنهایی شبهایم ننگرید...

منم بانویی از تبار شیرمردان!

.

بتازانید ای روزها

من خواهم جنگید...!

 


+ نوشته شده در سه شنبه 93/5/14 ساعت 4:19 عصر توسط یاسی | نظر

اینجا برایم توخالیست...

دور از اینجا که باشی...

تمام خیابانهای شهر یک مرد که آرام در آن قدم بزند کم دارند...

هوای شهر یک نفس گرم کم دارد...

سنگ فرش خیابانها یک نگاه سر به زمین دوخته کم دارند...

صدای هیاهوی شهر صوت تپش یک قلب را کم دارد...

اصلا کل دنیایم "یک نفر" کم دارد...

.

دور از اینجا که باشی،

یک شهر از تو خالیست

اینجا برایم توخالیست...!



+ نوشته شده در یکشنبه 93/5/5 ساعت 2:28 عصر توسط یاسی | نظر

چشمان زیبایشان گریان است...

دست به جنگ برداشتست جهانی...

سر به شیون گذاشتست حتی خاک این ملک پادشاهی خلیفه الله از ظلم صاحبان خویش به یکدیگر...

به خون نشستست خاک سرشت انسان، سجده گاه فرشتگان، مبعوث گه پیام آوران قرب الهی...

به سوگ آوردست این ظلم چشمان زیبای کودکان را ...

.

.

پروردگارا...

جهانی سر به سودای موعودت برداشته...

بر ما عرضه  دار سعادت رهایی را به واسطه ی منجی جهان...

 


فکر نمیکنم بلندای قدت آنقدری باشد که نتوانی زیر پایت را ببینی...

حال بنگر و ببین که بی اعتنا زندگی دیگران را زیر پایت له کردی در حالی که،

نمیدانی زندگی هایشان امید های آینده است...

برای کودکان غزه...

 

+نوشته دوم دست نویس خواهر 11 سالم هست!

چون قشنگ نوشته بود بش قول دادم اینجا بنویسمش...

با زبون دلش خیلی زیبا نوشته امیدوارم شما هم حس منو بش داشته باشید!


+ نوشته شده در چهارشنبه 93/5/1 ساعت 1:14 عصر توسط یاسی | نظر

این شبها...

زغباری روی این زمین تا کوهی سر به فلک کبریایی...

ز قطره بارانی لطیف تا خشمگین دریایی ژرف...

ز نازک پرتو نور سپیده دمان تا سوزنده خورشید تابان کهکشان...

ز گلی خشک تا سجده ملائک بر انسانی خلیفه الله فی الارض...

همه را یگانه مهربان هستی نعمت وجود کرامت فرمودست،

که تا این جهان همه از برای انسان و انسان از برای معبود باشد...

که نباشد برای بنده جز خدایش یاوری در این هستی...

.

قسم به یگانه معبود مهربان ، که این  شبها چشم انتظار بندگان است تا در آغوششان کشد...!

.

پروردگارا رویمان به سوی کرمت ؛ بر این جهان منجی فرست که ناحق در این سرزمین سر به فلک برداشتست...

آمین.  .    .     .        .

 


+ نوشته شده در جمعه 93/4/27 ساعت 5:21 عصر توسط یاسی | نظر

عالمیست در ستیز با من...

 

 

این جهان کارزاریست برایم وقتی نیستی...


وقت نبودنت من هستم و عالمی به ستیز با من تا بر جای خالی ات در این ظلمت انوار بتابانند،


تا مبادا فراموشم شود جای خالی ات را...


رزمگهی بپا کرده اند در این سرزمین با سپاهی از چشمانت،


تا مبادا فراموشم شود جای خالی ات را...


دیگر سلاح "دروغ" کارساز نیست...


ای اهل عالم!


تسلیم!


سلاح بر خاک انداختم!


بر من بتازید که من فراموشم نشدست جای خالی اش را...

 


+ نوشته شده در پنج شنبه 93/4/26 ساعت 3:29 عصر توسط یاسی | نظر

شانه ام از دلتنگی سنگین است...

دلتنگی هایم را صبحگاهان بافته بر سر شانه میریزم...


این گیسوان را به جز وقتی که رفتی تقصیر نکرده ام...


حال به قدر دلتنگی هایم بلند شده اند...


تقصیر از من نیست که دلتنگ تو ام،


این گیسوان هر روز نبودنت را بر سر شانه ام سنگینی میدهند...!



+ نوشته شده در جمعه 93/4/20 ساعت 3:58 عصر توسط یاسی | نظر

<      1   2   3   4   5      >