سفارش تبلیغ
صبا ویژن

باران بهانه بود تا زیر چتر تو تا انتهای کوچه بیایم...!!

دیوار...

صدایم را بیهوده بالا میبرم...

تکیه و کنایه  پشت سرهم...

هه...

به در میگویم "دیوار" بشنود...

.

ای دیوار کافیست! به سخن درآ...،

"نفس" بریدم

.

.


.



+ نوشته شده در دوشنبه 93/2/8 ساعت 4:25 عصر توسط یاسی | نظر

اینجا بهارست...

 برف نشست در این گرما از آن سرمای نگاهت روی قلبم...

آنقدر زمستان شدست حالم تا تو بهارش کنی،

اما تو گویا سرگرم رنگهای خزانت هستی...

 اینجا بهارست ولی من روزهاست زیر آواری از برف دندان بر دندان میسایم...



+ نوشته شده در پنج شنبه 93/2/4 ساعت 4:42 عصر توسط یاسی | نظر

شامگاهان بی تو...

سرنا میزند باد در گوشم تا خیال شامگاهان بی تو را نیست سازد...

.

.

اما غافلست از قلبم که طبل عزا  بدست گرفته...


+ نوشته شده در پنج شنبه 93/1/28 ساعت 4:15 عصر توسط یاسی | نظر

<      1   2   3   4   5