به مادر قول داده بود برمي گردد
. چشم مادر که به استخوان هاي بي جمجمه افتاد لبخند تلخي زد و گفت :
بچه ام سرش مي رفت قولش نمي رفت."
×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.×.××.×.×.×.×.×.×.
گفت " خيلي ميترسم " .
گفتم " چرا " .
گفت " چون از ته دل خوشحالم .
اين جور خوشحالي ترسناک است "
. پرسيدم آخر چرا و او جواب داد " وقتي آدم اين جور خوشحال باشد
سرنوشت آماده است چيزي را از آدم بگيرد " .